تبليغاتX
دودمان

دارم ورق می خورم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 20:26  توسط اعظم قرائتی  | 






بي شك آنچه مي نويسيم تمام آنچه مي خواهيم بگوييم نيست...



دارم از جيغ منفجر... ديگر

يك قدم مانده اي به من برسي

زير ميزم پر از تهوع شد

تو رسيدي شبيه هيچ كسي


استكان بغض چاي را بلعيد

زير دندانم آسياب شدي

سر كشيدم شراب و قليان را

آخرين پيك بي جواب شدي


روبرويم نشسته اي ساكت

هيجان مي چكد از انگشتت

پا به پا مي شود مجسمه اي

كه اصابت كني تو / با مشتت


بزن از ريشه شهر را بكن و

شر هر چي خدا و شيطان است

دست و پاهاي گمشده شايد

وسط كوچه و خيابان است


شايد اين آخرين قرار من و

تكه هاي بريده از تن توست

عمق درد مرا نمي فهمي!

زير پا پوكه هاي بهمن توست


ته دنيا رسيده اي به كسي

كه تو را تكه تكه دفع شده

سايه اي از سر تو سر رفته

اتهام من از تو رفع شده


ديشب از بس ديازپام زدم

گم شدم در مسير بي برگشت

هرچه بودي دوباره پس دادم

ساعت از يازده رسيد به هشت


متوقف شدم، شدي، شده است

ميز لرزيد و استكان افتاد

قاب عكسي مچاله در جيبت

تلويزيون مرا نشان مي داد






+ نوشته شده در  89/06/06ساعت 22:16  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

 

بايد از واژه هاي سردرگم

يك نفر اهل دفترم باشد

در ورق هاي تا هميشه قفس

شايد او آخرين پرم باشد


مانده ام روي دست اين همه حرف

جمله ها شبه جمله و خامند

ترس هايم چقدر مجهولند

دردهايم چقدر گمنامند


زخم هايم ضخيم تر شده است

پلك هايم عجب ورم كرده

گوش هايم درازتر شده است

ظاهراً ظاهرت خرم كرده


هر چه مار است خوش خط و خال است

"معجزه كه عصا نمي خواهد"

اينكه نيشت نمي كشد ما را

نازنينم خدا نمي خواهد!!!


اگر اين واژه هاي سردرگم

به خيال من و تو مجنون اند

آخرين برگ هاي سبزينه

از درختان ريشه در خون اند


حال من مثل جيغ غمگيني است

كه خودش را بنفش مي بيند

به سرم زد هوائي ات باشم

تا بساط مرا تو برچيند

بي خيال گلوله و باروت

بي خيال زمين خون آلود

بي خيال خيال آزادي

بي خيال شرايط موجود


غم در اين حجم كم نمي گنجد

بي خيال تمام فرداها

ما به جرمي كه نيست محكوميم

مرده شوري نمي برد ما را



- غضایری رازی شاعر قرن ۵

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 17:16  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

گفته اند بايد بنشيني و تماشا كني.

چقدر تحت تاثير مقدراتم

چقدر مكدرم از روزگاري كه بر روزهايم مسلط شد

دستم كه باز نيست پرم از تسامح سياه چاله هاي درگير با متكديان

راست مي گفتي

.

.

.

من از پشت بام چشمت افتادم

كاش از روبرو نگاهم مي كردي

حرفي نگو بگذار به جاي همه آبها من برقصم

بگذار آب شوم

تلاطم ردپاي نا...ها

تنم را مي موجاند

دست بر نمي دارم از پرت و پلا

راست مي گويي

من خودخواهم

غرق در پر زدن در حواشي بي انتها

رؤياگري خواب و بيدارم

با تو امنيتي داشتم كه نداشتم

به تو مي گويم نمي دانم

نمي دانم كدام آواز از سركشي بالابلند عشوه گر ناز بنياد برخاست

كه خواستي دست به سر كني تمام خال و حال و محال ها را

دلم گرفته دلم تنگ است دلم دلم دلم...

راست مي گويم

من خيلي دوستت دارم

فقط نمي دانم چطور بايد...

عادت نيست كه مي خواهم هميشه با تو باشم

عادت نيست كه دستهايم دستهايت را مي سپارد به تنسردي بي خيالي.

باز دارم  به حاشيه مي زنم

من از تو پرم

و از بي تويي هاي تو آلود

بي خودي هاي تو آلود

 همه بي... هاي تو آلود

و از اجتناب شهر از فراموشي تنش ها نيز هم،

برايم دست تكان بده

هر چند كار از دست گذشته

 

هميشه دنبال عشق مي گرديم

ابتدا مادر يگانه معشوق كودكي است

و هيچ به جانشيني هيچ نمي انديشيم

تا پس از سالها كسي همه زندگي مان مي شود

و گاه و بي گاه رسيدن و نرسيدن سوداي روزانه و شبانه مان

بعد به دنبال جانشين مي گرديم

تا پرنده اي مي ميرد مي گرييم

و اما عشق را به تغافل مي نشينيم

ما هميشه در جستجوي ناداشته هاي ناشناخته

مي ناليم و مي تابيم و مي گرديم و مي جوييم و گمان مي كنيم نمي يابيم

افسوس

افسوس كه پروانه ها سوختند

پروانه؟

هواي ميكده غم مي برد ز دل؟

افسوس

هنوز واژه ها يخ زده اند

ماسيده اند

حرف هاي بي بخار مرا نديده بگير

بايد روش تازه اي براي گفتن پيدا كنم

بايد عوض شوم

 

 

كاش سرم بزرگ مي شد

اينقدر بزرگ مثل بادكنك

بعد مرا مي برد بالا

اينقدر بالا كه ديگر هيچ نبينم

دستهايم يخ كرده

اندكي هاي نفس هايم هم كارساز نيست

مي دوم در كوچه

همه مردم اسم من را مي دانند

اسم كوچك من را

بزرگتر مي شود سرم

دارم به هواي كسي مي خوانم

"آهاي دنيا نيگا كن

ببين تنها ترينم"

چقدر تقليد كنم از صداهاي نادوست

ببين بيا با هم دوست باشيم

بيا اهل باشيم

اهل ناامني چشمهاي آلوده نه،

اشك هاي ممتد

دلواپسي هاي مدام

ببين حواسم پرت شد

افتادم از پشت بام چشمت

از چشمت

برگرد

رگ به رگ دستانم دارد از هم مي پاشد

دارد متلاشي مي شود

داري...

بفشار

با تمام قدرتت بفشار

دارم متلاشي مي شوم

 

داري مي آيي

جلوتر بيا

خواب ديده بودم حرفم را زدي

حرف كه مي زني

حرفم را كه مي زني

مي شكفم

مي شكفد گل از گل لبهاي گل بسته ام

 

بخند

دست به سرم كن

بايد قبول كنم رفتني هستي

بايد؟

تو را كه هر چه مي گويم با من باش از من دورتر مي شوي

تو را كه اسم كوچك من را بزرگ مي كني

تو را كه پرت مي شوم از دستت

قد مي كشم

درخت تر مي شوم

تو را دوست دارم

دوست دارم تو را دوست دارم

اينقدر تو تو تو تو تو تو تو تو مي گويم

تو

تو

تو

من تو مي شود

او تو مي شود

همه تو مي شود

آسمان تو زمين تو دوچرخه تو مي شود

دور مي زنم

ترمز بريده را به تامل چه حاجت است!!!

(چرت نگو)

سرم بزرگ مي شود

بادكنكي مي تركد

تف به اين سر به زيري

هر روز كوچك تر مي شوم

هر روز كوچك تر مي شوم

زير پتو گريه مي كنم

حالم به هم مي خورد

همه خوابها را بالا مي آورم

بالاتر مي آورم

بالا...تر

دست نزن!

اينكه خواب پر مي شوم ربطي به هيچ چيز ندارد

 

راست مي گويي

من كه حرفي ندارم

تو كه حوصله نداري

بقيه اش را نمي گويم

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  89/02/06ساعت 15:59  توسط اعظم قرائتی  | 

 

.

 

 

زمین

 

آدامس بادکنکی خرسی است

 

با نوک سهره ای

در پاییز می ترکد

 

خرس خوابش می گی رد

 

سهره می می رد

 

 

.

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 20:6  توسط اعظم قرائتی  | 

 

.

 

 

حرف دیروز و امروز نیست

مسئله نقطه ای است که سالها سطرها را خورده است

بی خود دست و پا می کشم

از دل و راه

اشتباه گرفته اید

این مستقیم ها صراط ما نیست

من به لا به لای جمله های پوسیده بستگی دارم

 

دنبال آن نقطه می پیچم

 

 

 

.

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 20:4  توسط اعظم قرائتی  | 





این پست حذف شد.











+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 16:30  توسط اعظم قرائتی  | 





این پست حذف شد.










+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 14:37  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

شبی از خواب ماهی ها پریدیم

پرنده سفره اش از ما جدا شد

زمستان در زمستان پینه بست و

زمین آئینه قهر خدا شد

 

کسی دیگر کسی را خوب نشناخت

جهان با یک تلنگر زیر و رو شد

دروغ آئینه ها را خط خطی کرد

بشر با چهره غم روبرو شد

 

در این تلخینه های بیم و حسرت

در این عصیان وهم و بی قراری

در این بی وقفه تن دادن به غربت

در این بازار بیزاری و زاری

 

مجابم کن که دنیا جای امنی است

بگو دلواپسی از من بعید است

بگو در غربت تلخ دقایق

امید لحظه های روز عید است

 

نمی خواهم پر از تردید باشم

نباید باورم از سنگ باشد

نباید ناگهان های مکرر

چنین با طاقتم در جنگ باشد

 

کمک کن بی تفاوت بگذرم از

نگاهی که به راهی خیره مانده

کمک کن خاطرم خالی شود از

تمام نامه های نیمه خوانده

 

بیا با هم کمی روراست باشیم

کسی اینجا به فکر آسمان نیست

کسی در جاده های رو به آخر

به فکر پر کشیدن بی گمان نیست

 

ببین در ناگزیر خواب وحشت

کسی امید بیداری ندارد

بگو تنها یکی از مردم شهر

به اعجاز سفر ایمان بیارد

 

مرا مهمان کن امشب در اتاقی

که سقفش می چکاند آسمان را

کمی با من مدارا کن که فردا

به آتش می کشم آتشفشان را

 

خداحافظ ! به جایم نقطه بگذار

دوباره از سر خط واژه چین باش

غلط های زمین را خط خطی کن

کمی با نقطه چین ها همنشین باش

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 0:40  توسط اعظم قرائتی  | 




این پست حذف شد.







+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 11:55  توسط اعظم قرائتی  | 





این پست حذف شد.











+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 20:4  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

 

این آخرین نامه است که خط خطی می کنم

 

قول می دهم...

 

ولی نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد

 

که سردم می شود

 

که می لرزم...

 

نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد

 

که گلویم درد می کند

 

از بغضی که نه فرو می دهم نه فرو می دهدم

 

قرار نبود پاییز اینقدر سرد باشد...

 

قرار نبود 2/2/38 به 8/8/86 بیانجامد

 

قرار نبود امروز روز مبادا باشد

 

*"وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

نه بایدها...

 

 

هر روز بی تو

 

روز مباداست!"

 

مباداها را به باد می سپارم

 

دلم را به باد...

 

اشکهایم را باد می وزاند

 

به زمینی که هر روز را روز مبادا کرد...

 

 

 

*"...قیصر امین پور"

 

۸۶/۸/۱۰

 

 

 

 

  

 

آخرین صفحه را بخوان امشب

روی پلهای بی ستون و خراب

مزرعه، داس، خون، مترسک، کوچ

جاده هایی که می رسد به سراب

 

آخرین صفحه قصه ای شوم است

جغد تنهایی ام جنون دارد

مرگ ماسیده توی چشمانش

چشمهایی که برق خون دارد

 

رگ به رگ می زند به صفحه تیغ

دستهایی که آخرین فصل است

من که جانی نبوده ام هرگز

جرم جغدی که کشتمش قتل است

 

می روم، می رسی به کنج اتاق

شر شر از سقف جغد می بارد

توی مغزت کمی نمی سوزد؟!

پشت قلبت کمی نمی خارد؟!

 

هر چه عطسه کنی نمی مانم

آخرین حرف من کمی زشت است

"می روم هرزگی کنم در خون"

این کجی مال اولین خشت است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 8:48  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی زن از کنار خیابان عبور کرد

 

آهسته مرد خاطره ها را مرور کرد

 

آن شب دلش برای خودش سوخت، غصه خورد

 

دل را به دست غربت این سالها سپرد

 

یادش نیامد از چه زمان دل شکسته بود

 

از کی کمر به کشتن احساس بسته بود

 

یادش نبود عاشق چشمان کی شده

 

یا در کدام حادثه با کی یکی شده

 

مغلوب لحظه های ستیز و گریز بود

 

محکوم زخمه های زبانهای تیز بود

 

کابوس شد تمام خیالات و خواب او

 

وقتی گذشت از دل و دنیا و آبرو

 

تصویر مبهمی به خیالش نشسته بود

 

تصویر مبهم از دل مردی که خسته بود

 

فرقی نداشت دست قضا بود یا فلک

 

یک اتفاق ساده به یک مرد زد کلک

 

با یک بهانه قصه عمرش سراب شد

 

با یک جواب تلخ ز دنیا جواب شد

 

سوگند خورده بود فلک را به هم زند

 

خود سرنوشت خوب و قشنگی رقم زند

 

اما نشد که فاصله تا خلسه کم شود

 

مجبور شد ز نشئه این درد خم شود

 

 

 

¨      

آن شب تمام زندگی اش زیر و رو که نه

 

با چشمهای خسته زن روبرو که نه

 

اما حصار خاطره هایش شکسته شد

 

آن شب کتاب این همه تقصیر بسته شد

 

برگشت تا صدا بزند: صبر کن، ببین!

 

 

زن رفته بود و ردی از او مانده بر زمین... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 12:15  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

آن شب که مرد شعر خداحافظی سرود

دریا   نقاب   حادثه   بر  رخ   کشیده   بود

زن بود و خوشه های صبوری و شالیّ و

بختی   به   رنگ   آبی   دریا   ولی   کبود

-

زن  با  دلی شکسته  نگاهی به مرد  کرد

غیر از تو هیچ کس که نَ...  برگرد زودِ زود

تردید  کرد  بوسه  به  دستان  زن  زد  و ...

انگار   مرد   جنگل   و   دریا   خودش   نبود

-

هی  موج  بود  و  کوسه  و گرداب و تیرگی

آخر   تمام   هستی   زن    را   یکی    ربود

تقدیر بود  و  گور  و شبی سرد  و بی سحر

زن بود و اشک و شاخه گلی و گلاب و عود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت 18:53  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

انگشتم را حلق آویز می کنم

نامزد می شوم

برای انتخابات میاندوره ای

"ما نسل در نسل نامزد شده ایم

انگار از مادر هم چیزی کم می شد"

 

دشوار است

باری که هیچگاه نمی شود بر زمین گذاشت

و نه می توان آویزانش کرد بر گردن دیگری

و مقصدی که نیست را نمی توان رسید

 

تورم انگشتهایم هم کارساز نیست

این حلقه هنوز هم گشاد است

سر می خورم

از لای نگاهها

در انبوه انگشت های حلق آویز سر در می آورم

سر در نمی آورم

این حلقه فقط برای من گشاد است

 

بر می گردم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 8:34  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

مثل تنهایی یک ولگردم

خالی ام از تپش آینه ها

بی که احساس کنم تنهایم

 

استخوانهای خیابان گردی

که به سگها محتاج

و به ویرانه تخدیری شب مشتاقند

خیره خیره به سر انگشتانم می نگرند

که به تندیس خدا روئیده

 

من به انکار زمین آمده ام

آسمان آبی نیست

بوی ته مانده تبخیر لجن می آید

بوی خون بوی جنون

 

کوچه را با ولعی گرگ آلود

گاز می گیرم

از رگ حادثه خون می پاشد

 

من که نفرین شده نسل تحجر بودم

روی تندیس خدا روئیدم

هی به تقدیر همه چنگ زدم

عاقبت فهمیدم

بخت من وارونه است

بار خود را بستم

آمدم تا اینجا

نفسی تازه کنم

که شب آلودترین پنجره همزاد طلوعم باشد...

 

بی گمان سهم زمین از همه بود و نبود

جای پای جسد سگهایی است

که به ولگردی خود معتادند...

 

 

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 9:19  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

اینجا همیشه زمستان است

زمین با لگد هم بیدار نمی شود سهمم را بدهد بروم...

 

از اینکه  آمده ای  تا  بپرسی  احوالم

شبیه روز نخستین دوباره خوشحالم

هنوز مثل همیشه به غصه می خندم

هنوز   مثل   همیشه   به  درد   پابندم

آهای   یار صمیمی     رفیق  دیرینه

کسی  نمانده  برایم  به  غیر   آیینه

هوای خانه پر از بوی غربت و درد است

وشهر گرم شما در نگاه من سرد است

هوای شهر شما با دلم نمی سازد

کسی  به  آینه و آب  دل  نمی بازد

هزار حرف نگفته زبان گفتن نیست

هزار راه نرفته  و پای رفتن نیست

هنوز  لحظه دیدار  جاده  می لرزد

و باز دست دلم بی اراده می لرزد

برای  آمدنت    مثل   قبل   بی تابم

اگر چه کنج زمستان اسیر سردابم

اگر چه  رنگ غروبم  طلوع خواهم کرد

و گر چه آخر خطم  شروع خواهم کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 11:29  توسط اعظم قرائتی  | 

 

باغی به خزان رسیده دارم

یک دشت گل نچیده دارم

هی درد به سینه ماند و حالا

یک کودک قد کشیده دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 11:48  توسط اعظم قرائتی  | 

 

این که می بینی کسی مهمونم نیست عجیب نباشه که    "خانه ام ویران شد و چادر زدم"     حالا اگه هنوز کسی سر نزده چون آدرس نداره.

یه روزگاری اونجوری بود حالا اینجوری باشه!

سر زده و بی دعوتم که بیاین همیشه بالاخره یه چیزی واسه پذیرایی پیدا می شه.

اینارو گفتم که کسی منتظر دعوتنامه و متشابهاتش نباشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 12:51  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

 

 

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن  بدان زبان که تو دانی

 

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:44  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران  کویش  را  چو  جان خویشتن  دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 23:21  توسط اعظم قرائتی  | 

 

 

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن باید از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری...

                                      "م.امید"  

 

 

                    

+ نوشته شده در  86/01/31ساعت 22:5  توسط اعظم قرائتی  |